به یکی دیگر از مقالات تحلیلی و جذاب دنیای فوتبال در «بردهاب» خوش آمدید. در دنیای فوتبال، «وفاداری» کلمهای کلیدی است که هواداران روی آن تعصب دارند و حاضرند برایش هر کاری بکنند. اما تاریخ به ما نشان داده که گاهی مرزهای وفاداری به پرچمها، به اندازه نتایج یک بازی در دقیقه نود، غیرقابل پیشبینی است.
وقتی بازیکنی تصمیم میگیرد به جای یک ملت، برای ملتی دیگر به میدان برود، چه اتفاقی میافتد؟ آیا این یک انتخاب حرفهای برای رسیدن به اوج است یا پشت کردن به ریشهها؟
در این مقاله ویژه، ما در بردهاب به سراغ داغترین و جنجالیترین داستانهای «مهاجران» فوتبالی رفتهایم؛ از اسطورههای کلاسیک که قوانین را جابجا کردند تا ستارههای امروزی که با انتخابهایشان تیتر یک رسانهها شدند. با ما همراه باشید تا سفری شگفتانگیز به دنیای پیچیده بازیکنانی داشته باشیم که در تیمهای ملی مختلف بازی کردند.
از پرچمی به پرچم دیگر: داستان پیچیده فوتبالیستهایی با دو (یا چند) وطن فوتبالی
در دنیای پرشور فوتبال، پیراهن تیم ملی چیزی فراتر از یک لباس ورزشی است؛ نمادی از هویت، میراث، و وفاداری است. پوشیدن آن برای میلیونها هوادار به معنای تجسم غرور ملی است. با این حال، در تاریخ غنی این ورزش، داستانهای شگفتانگیزی از بازیکنانی وجود دارد که خطوط این وفاداری را جابجا کردهاند. آنها نه برای یک، که برای دو (و در مواردی نادر، حتی سه) کشور مختلف در سطح بزرگسالان به میدان رفتهاند. این پدیده، که در تقاطع پیچیدهای از قوانین هویتی، جاهطلبی حرفهای، تغییرات ژئوپلیتیکی و قوانین در حال تحول فیفا قرار دارد، یکی از جذابترین فصلهای تاریخ فوتبال را میسازد.
این مقاله به کاوش عمیق در این پدیده، از دوران «غرب وحشی» قوانین بینالمللی تا عصر مدرن و به شدت قانونمند امروزی میپردازد و انگیزهها و پیامدهای این انتخابهای سرنوشتساز را بررسی میکند.
بخش اول: دوران کلاسیک؛ جایی که قوانین، اختیاری بودند
در دهههای میانی قرن بیستم، مفهوم «قفل شدن» یک بازیکن به یک تیم ملی تقریباً وجود نداشت. قوانین فیفا در این زمینه یا مبهم بودند یا به سادگی نادیده گرفته میشدند. تابعیت، و اغلب، باشگاهی که بازیکن در آن میدرخشید، تعیینکننده اصلی بود. دو اسطوره بزرگ تاریخ فوتبال، بهترین نمونههای این دوران هستند.
آلفردو دی استفانو: اسطورهای با سه پیراهن
شاید هیچ بازیکنی به اندازه آلفردو دی استفانو (Alfredo Di Stéfano) نماد این هرج و مرج قانونی نباشد. «پیکان طلایی» که در آرژانتین به دنیا آمد، کار خود را با شش بازی برای تیم ملی آرژانتین آغاز کرد و حتی با آنها قهرمان کوپا آمریکا شد. اما پس از اختلافی در لیگ آرژانتین، او به کلمبیا رفت و در آنجا برای یک تیم منتخب غیررسمی کلمبیایی (که توسط فیفا به رسمیت شناخته نمیشد) نیز بازی کرد.
نقطه عطف، انتقال او به رئال مادرید بود. دی استفانو پس از کسب شهروندی اسپانیا، به ستون فقرات تیم ملی اسپانیا تبدیل شد و ۳۱ بازی برای «لاروخا» انجام داد و ۲۳ گل به ثمر رساند. در آن دوران، وفاداری باشگاهی و نفوذ سیاسی به وضوح بر قوانین بینالمللی برتری داشت.
فرانس پوشکاش: فرار برای یک میراث جدید
فرانس پوشکاش (Ferenc Puskás)، کاپیتان و نماد «مجارهای جادویی» (تیم ملی افسانهای مجارستان در دهه ۱۹۵۰)، پس از انقلاب ۱۹۵۶ مجارستان و ورود تانکهای شوروی به بوداپست، از کشورش گریخت. او که یک اسطوره ملی بود، پس از دورهای محرومیت توسط یوفا، در نهایت به رئال مادرید پیوست (در کنار دی استفانو).
پوشکاش شهروندی اسپانیا را دریافت کرد و در جام جهانی ۱۹۶۲ شیلی، پیراهن تیم ملی اسپانیا را بر تن کرد. این مورد، بیش از آنکه یک «انتخاب» فوتبالی باشد، نتیجه مستقیم وقایع جنگ سرد و پناهندگی سیاسی بود که به او فرصتی دوباره برای حضور در عرصه بینالمللی داد.
لازلو کوبالا: رکورددار سه گانه
شاید حتی شگفتانگیزتر از دی استفانو، مورد لازلو کوبالا (László Kubala) باشد. این اسطوره بارسلونا برای سه کشور به رسمیت شناخته شده توسط فیفا بازی کرد: چکسلواکی (محل تولد)، مجارستان (تبار والدینش) و اسپانیا (پس از فرار از کمونیسم و کسب شهروندی). این موارد نشان میدهد که در آن دوران، هویت ملی در فوتبال مفهومی بسیار سیال و قابل تغییر بود.
بخش دوم: وقتی سیاست، نقشه را دوباره ترسیم میکند
دسته دیگری از بازیکنان، نه از روی انتخاب شخصی، بلکه به دلیل فروپاشی کشورها، خود را در حال بازی برای تیمهای ملی مختلف یافتند. این بازیکنان، قربانیان یا محصولات جانبی تغییرات ژئوپلیتیکی بودند.
دیان استانکوویچ: مردی برای سه جام جهانی، با سه نام مختلف
مورد دیان استانکوویچ (Dejan Stanković) در تاریخ جام جهانی منحصربهفرد است. او تنها بازیکنی است که در سه جام جهانی برای سه تیم ملی متفاوت بازی کرده است، در حالی که اساساً هرگز «تیم» خود را عوض نکرد؛ این کشورها بودند که عوض شدند.
۱. جام جهانی ۱۹۹۸: برای جمهوری فدرال یوگسلاوی بازی کرد.
۲. جام جهانی ۲۰۰۶: برای صربستان و مونتهنگرو بازی کرد.
۳. جام جهانی ۲۰۱۰: برای صربستان (پس از استقلال مونتهنگرو) بازی کرد.
استانکوویچ نماد بازیکنی است که در یک نقطه ایستاد، اما زمین زیر پایش دائماً در حال تغییر نام و مرز بود.
میراث یوگسلاوی و شوروی
فروپاشی یوگسلاوی و اتحاد جماهیر شوروی در اوایل دهه ۱۹۹۰، بازیکنان زیادی را در این موقعیت قرار داد. بازیکنانی مانند روبرت پروسینچکی (Robert Prosinečki) که هم برای یوگسلاوی (در جام جهانی ۱۹۹۰) و هم برای کرواسی (در جام جهانی ۱۹۹۸) گلزنی کردند، نمونههایی از این انتقال اجباری بودند.
بخش سوم: عصر مدرن، قانون «قفلشدن» و جنجالها
با جهانی شدن فوتبال، افزایش مهاجرت و پدیده «بازیکنان چندملیتی»، فیفا در سال ۲۰۰۴ قانونی قاطع را وضع کرد تا به این سردرگمی پایان دهد. این قانون که به «Cap-Tie» معروف شد، حکم میکرد:
“بازیکنی که حتی یک دقیقه در یک بازی رسمی و رقابتی (مانند مقدماتی جام جهانی یا جام ملتهای قارهای) برای تیم ملی بزرگسالان یک کشور بازی کند، برای تمام عمر به آن کشور «قفل» میشود و دیگر حق تغییر تیم ملی را نخواهد داشت.”
این قانون، دوران جدیدی از جنجالها را آغاز کرد؛ نبرد برای «قاپیدن» استعدادهای جوانی که واجد شرایط بازی برای دو یا چند کشور بودند.
دیگو کاستا: جنجالیترین انتخاب
شاید هیچ انتقالی به اندازه انتقال دیگو کاستا (Diego Costa) از برزیل به اسپانیا، سروصدا ایجاد نکرد. کاستا که در برزیل به دنیا آمده بود، در سال ۲۰۱۳ دو بازی دوستانه (که طبق قانون، او را قفل نمیکرد) برای تیم ملی برزیل انجام داد.
با این حال، پس از درخشش خیرهکننده در اتلتیکو مادرید و دریافت شهروندی اسپانیا (از طریق اقامت)، ویسنته دل بوسکه، سرمربی وقت اسپانیا، آشکارا او را برای پیوستن به «لاروخا» دعوت کرد. کاستا پذیرفت.
این تصمیم در برزیل، آن هم یک سال قبل از جام جهانی ۲۰۱۴ که در خاک خودشان برگزار میشد، به عنوان یک «خیانت ملی» تلقی شد. لوئیس فلیپه اسکولاری، سرمربی برزیل، گفت: «او به رویای میلیونها برزیلی پشت کرد.» کاستا در مقابل ادعا کرد که در اسپانیا «احساس ارزش و تعلق خاطر» بیشتری میکند. این مورد، تقابل آشکار جاهطلبی حرفهای و احساس تعلق بود.
ویلفرید زاها: بازگشت به ریشهها
ویلفرید زاها (Wilfried Zaha) داستان متفاوتی دارد. او که در ساحل عاج به دنیا آمده بود، در ۴ سالگی به انگلیس مهاجرت کرد و محصول آکادمیهای فوتبال انگلیس بود. او برای تیمهای پایه انگلیس بازی کرد و حتی دو بازی دوستانه برای تیم ملی بزرگسالان انگلیس (زیر نظر روی هاجسون) انجام داد.
اما زاها که احساس میکرد در تیم ملی انگلیس نادیده گرفته شده و آیندهای ندارد، در سال ۲۰۱۷ تصمیم گرفت از قانون فیفا استفاده کند و (چون بازیهایش دوستانه بودند) تیم ملی خود را به کشور زادگاهش، ساحل عاج، تغییر دهد. این یک انتخاب آگاهانه برای بازگشت به ریشهها و تبدیل شدن به ستاره اصلی یک تیم ملی بود.
معضل «قانون مادربزرگ»: دکلان رایس و جک گریلیش
در مواردی دیگر، قوانین به بازیکنان اجازه میدهد از طریق تبار (والدین یا پدربزرگ و مادربزرگ) برای کشوری دیگر بازی کنند. این موضوع در ایرلند و انگلیس بسیار بحثبرانگیز بوده است.
دکلان رایس (Declan Rice)، که در لندن متولد شده اما تباری ایرلندی داشت، در تمام ردههای پایه برای جمهوری ایرلند بازی کرد و حتی ۳ بازی دوستانه برای تیم ملی بزرگسالان ایرلند انجام داد. اما قبل از آنکه در یک بازی رسمی «قفل» شود، تصمیم گرفت آینده خود را به تیم ملی انگلیس (کشور محل تولدش) متعهد کند. جک گریلیش (Jack Grealish) نیز مسیر مشابهی را طی کرد. این تصمیمات، خشم هواداران ایرلندی را برانگیخت و بحثهای داغی را در مورد وفاداری و فرصتطلبی در فوتبال مدرن ایجاد کرد.
بخش چهارم: اصلاحات ۲۰۲۰؛ شانس دوباره فیفا
قانون سفت و سخت ۲۰۰۴، مشکلاتی را ایجاد کرد. گاهی یک مربی، برای «سوزاندن» یک استعداد برای کشورهای رقیب، به بازیکنی جوان تنها چند دقیقه در یک بازی بیاهمیت رسمی بازی میداد و آینده ملی او را برای همیشه قفل میکرد.
مورد مونیر الحدادی نماد این بیعدالتی بود.
او در سال ۲۰۱۴ تنها ۱۵ دقیقه برای اسپانیا در یک بازی مقدماتی یورو بازی کرد و برای همیشه قفل شد. سالها بعد، او که به یک بازیکن نیمکتنشین در اسپانیا تبدیل شده بود، به شدت خواهان بازی برای مراکش (کشور تبار والدینش) بود، اما قانون مانع میشد.
در پاسخ به این موارد، فیفا در سال ۲۰۲۰ قوانین خود را اصلاح کرد. قانون جدید (که به “قانون مونیر” معروف شد) اجازه تغییر تیم ملی را تحت شرایط بسیار خاص میدهد:
- بازیکن در زمان بازی برای تیم اول، کمتر از ۲۱ سال سن داشته باشد.
- بازیکن سه بازی یا کمتر برای آن تیم انجام داده باشد (اعم از رسمی یا دوستانه).
- بازیکن در تورنمنت نهایی بزرگی مانند جام جهانی یا جام ملتهای قارهای بازی نکرده باشد.
- حداقل سه سال از آخرین بازی ملی او گذشته باشد.
این قانون جدید، که انسانیتر و منعطفتر بود، به بازیکنانی مانند مونیر اجازه داد تا سرانجام به تیم ملی مراکش بپیوندند و به آیمریج لاپورت (Aymeric Laporte) اجازه داد از فرانسه به اسپانیا منتقل شود. این قانون، تعادلی منطقیتر بین نیاز به ثبات در رقابتهای ملی و حق بازیکنان برای تعیین سرنوشت حرفهای خود ایجاد کرد.
نتیجهگیری: هویت در عصر جهانیشدن
داستان بازیکنانی که برای دو تیم ملی بازی کردهاند، آینهای تمامنما از تکامل فوتبال و جهان پیرامون ماست. از دوران هرج و مرج قانونی دی استفانو و پوشکاش، که در آن سیاست و قدرت باشگاه حرف اول را میزد، تا دوران سختگیرانه و جنجالی دیگو کاستا، و در نهایت رسیدن به دوران اصلاحات و «شانس مجدد» مونیر.
این بازیکنان به ما یادآوری میکنند که «هویت» در دنیای جهانیشده امروز، مفهومی ساده و تکخطی نیست. برای برخی، این انتخاب یک تصمیم حرفهای سرد برای رسیدن به جام جهانی است؛ برای برخی دیگر، بازگشتی احساسی به ریشهها و میراث خانوادگی. در هر صورت، این «مهاجران» فوتبالی، با عبور از مرزها و پرچمها، داستان این ورزش را بسیار پیچیدهتر، انسانیتر و جذابتر کردهاند.
پایان
همانطور که دیدیم، دنیای فوتبال، پر از تصمیمات پیچیده، تغییرات ناگهانی و داستانهایی است که فراتر از ۹۰ دقیقه بازی جریان دارند. این بازیکنان، چه از روی اجبار سیاسی، چه تغییر قوانین فیفا و چه از روی انتخاب کاملاً حرفهای، تاریخ این ورزش را به شکلی متفاوت نوشتند و بحث «هویت» در فوتبال را برای همیشه داغ نگه داشتند.
از اینکه وقت گذاشتید و این تحلیل جامع را در بردهاب مطالعه کردید، سپاسگزاریم.
فوتبال به همین دلیل ورزش شماره یک جهان است؛ پر از شور، هیجان و انتخابهای غیرمنتظره که هر پیشبینی را به چالش میکشد. برای دسترسی به مقالات تحلیلی بیشتر و همراهی با نبض داغ دنیای فوتبال، «بردهاب» همیشه انتخاب اول شماست.














